از بحر عسل هاش چه دید آن دل زنبور با مشک عسل گله زنبور برآمد
در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت کز وی خز و ابریشم موفور برآمد
بی دیده و بی گوش صدف رزق کجا یافت تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد
نرم آهن و سنگی سوی انوار چه ره یافت کز آهن و سنگی علم نور برآمد
بنگر که ز گلزار چه گلزار بخندید وز سرمه چون قیر چه کافور برآمد
بی غازه و گلگونه گل آن رنگ کجا یافت کافروخته از پرده مستور برآمد
در دولت و در عزت آن شاه نکوکار این لشگر بشکسته چه منصور برآمد
یک سیب بنی دیدم در باغ جمالش هر سیب که بشکافت از او حور برآمد
چون حور برآمد ز دل سیب بخندید از خنده او حاجت رنجور برآمد
این هستی و این مستی و این جنبش مستان زان باده مدان کز دل انگور برآمد
شمس الحق تبریز چو این شور برانگیخت از مشرق جان آن مه مشهور برآمد
652
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند نماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیله بکند لیک خدایی نتواند
گامی دو چنان آید کو راست نهادست وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر کاین کام تو را زود به ناکام رساند
اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری کاشکار تو را باز اجل بازستاند
چون باز شهی رو به سوی طبله بازش کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند
از شاه وفادارتر امروز کسی نیست خر جانب او ران که تو را هیچ نراند
زندانی مرگند همه خلق یقین دان محبوس تو را از تک زندان نرهاند
دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست تا هر که مخنث بود آتش برماند
حاشا ز سواری که بود عاشق این راه که بانگ سگ کوی دلش را بطپاند
653
چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
خواهم که ز زنار دو صد خرقه نماید ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید
اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید
شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
وان دانه که افتاد در این هاون عشاق هر سوی جهد لیک به ناچار بساید
از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر هر جا که رود عاقبت کار بیاید
آیینه که شمس الحق تبریز بسازد زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید
654
هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید
در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساخت زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید
هین توشه ده از خوشه ابروی ظریفت زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید
از دعوت و آواز خوشت بوی دل آید لبیک زنم نفخه خون جگر آید
655
از بهر خدا عشق دگر یار مدارید در مجلس جان فکر دگر کار مدارید
یار دگر و کار دگر کفر و محالست در مجلس دین مذهب کفار مدارید
در مجلس جان فکر چنانست که گفتار پنهان چو نمی ماند اضمار مدارید
برچسب:
نویسنده: kamran
تاريخ: يکشنبه
5 خرداد
1392 ساعت: 19:38